تاريخ : یکشنبه 5 بهمن1393 | 11:11 | نویسنده : szh
و اعتراض تیم ملی ایران برای حذف عراق همونطور که معلوم بود رد شد... 

پرواضح بود که اگر اینطوری بشه تمام مراحل گروهیشونم باید تکرار میشد و کلا داستان داشت.... 

اگر داور اخراج نمیکرد ایران می خواست چه بهانه ای داشته باشه؟ 

نمیدونم چرا همه ما چشمامونو روی حقیقت بستیم و برای کار ضعیف فوتبالمون همیشه دنبال مقصر میگردیم. 

مثل بازی آرژانتین که گفتیم اگه داور پنالتی میگرفت.... 

مثل خیلی از بازیهای دیگه... 

ابر و باد و مه و خورشید و زمین و داور و.... در کارند.... 

باید قبول کرد که اشتباهات داوری برای همه تیم ها هست اما یک تیمی میشه تیم ملی آلمان، فرانسه، آرژانتین و ....  

یک تیمی هم میشه مثل ایران و آنگولا و افغانستان و ... 

ضعیفیم آقاجان ضعیف. 

یکی مثل سیدو نمیزارن توی دروازه بعد حقیقی لایی خور وایمسته دروازه جام جهانی!  

خو معلومه سه تا سه تا لایی میخوره، یدونه پنالتی هم نمیتونه بگیره! 

وحید امیری کیه؟  

گوچی رو چرا آخر میاره؟

خسته شدیم از بس گفتیم ایشالله دور بعد...



تاريخ : چهارشنبه 3 دی1393 | 9:41 | نویسنده : szh
وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟  

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و ۳۰% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.

صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود:

وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده.   

اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود ۱۰ متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.  

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که ۱۰ سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است.

چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت.   

صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردم و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم.

حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد.

از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.

سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید. قدر یکدیگر را بدانید. 

اگر انسان ها بدانند با هم بودنشان چقدر محدود است، محبتشان به هم نامحدود می شود... 



تاريخ : یکشنبه 23 آذر1393 | 10:8 | نویسنده : szh
دیدم از دور بر افروخته سیمای تو را
خواندم از نرگس بیمار تو غمهای تو را



منکه هرگز نگشودم به کسی چشم نیاز
دارم امروز به جان تو تمنای تو را



بخدا میکشدم حسرت این غم که چو شمع
نکنم گرم چرا خلوت شبهای تو را



گردش چشم سیه مست تو سرمستم کرد
به جهانی ندهم مستی صهبای تو را



در دلم مهر کسی خانه نکرده ست بیا
خانه خالیست نگه داشته ام جای تو را



سر ببالین نگذارم من شوریده مگر
تکیه گاه سر شورریده کنم پای تو را



همه سرگرم تماشای بهارند "کمال"
نفروشد به گل و لاله تماشای تو را



تاريخ : دوشنبه 3 آذر1393 | 10:12 | نویسنده : szh
هرصبح که بیدار میشم تا برم سرکار باخودم میگم عصر گه برگشتم یه دل سیر میخوابم...اما نمیشه!

هر شب بعد از یک روزکاری شلوغ باخودم میگم فرداشب دیگه زود زود میخوابم...اما نمیشه!

مدل و رنگ ابروهام که خیلی زشت شده میگم فردا دیگه میرم آرایشگاه...اما نمیشه!

دندونی که گاهی درد میگیره و نیاز به دکتر داره واسش وقتی پیدا نمیشه...

بدنی که نیاز به ورزش داره بهش وقتی اختصاص داده نمیشه...

و همچنین کتابی که باید تموم بشه.

درسی که باید خونده بشه.

تحقیقی که باید انجام بشه...

زنگی که باید زده بشه.

عشقی که باید بیان بشه. نگاهی که باید به چشمی خیره بشه.

چرا؟؟ به راستی چرا؟

چرا زندگی کردنای ما اینطوری شده؟

چرا هوا انقدر کثیفه؟ چقدر ترافیکه؟ چقدر کمبود وقت داریم؟

اشکال کار ما کجاست که داریم اینجوری زندگی میکنیم؟

عین یک ربات... بدون تنوع... بدون تفریح...

یک سال و نیمه که حتی سرخاک پدربزرگهام و مادربزرگم نرفتم...

و خیلی خیلی کم به دیدن مادربزرگی میرم که ازش تنها یک جسم بی حرکت مونده که منتظر نوازش دست ها و شنیدن صدای منه...

 



تاريخ : چهارشنبه 7 آبان1393 | 9:40 | نویسنده : szh
شنیده ام که در زمان خلافت حضرت علی ( ع) گروهی از اشرار به زنی یهودی حمله کردند و خلخال را از پایش باز کردند حضرت فرمودند که اگر مرد مسلمانی از این رسوایی از اندوه بمیرد، نه تنها نباید ملامتش کرد بلکه مرگ سزاوارتر است.

افسوسم واسه مردهایی هست که توی جامعه امروز ما به اسم اسلام هر بلایی دلشون میخواد سر دخترای این مملکت میارن...خدا لعنتشون کنه...آرامشو از ما گرفتن...



تاريخ : یکشنبه 27 مهر1393 | 10:34 | نویسنده : szh
دخترها همیشه روحیات حساس تری نسبت به پسرها دارند. 

زودتر می رنجند و آسیب پذیرتر به نظر می رسند. اما زندگی با دختری که همیشه چیزی برای دلخور شدن پیدا می کند، زود گریه اش می گیرد، زود می رنجد و قهر می کند واقعا کار ساده ای نیست. اگر همسر چنین زنی هستید، باید طرز رفتار با او را یاد بگیرید.آدم های حساس، به همه چیز حساسند. آنها بسیار شکننده به نظر می رسند و حتی اگر رفتار مودبانه و محترمانه ای داشته باشند یا خویشتن دار باشند و دلخوری شان را نشان ندهند، باز هم ممکن است حساسیت آنها باعث دردسر در روابط شود.

وقتی همسرتان در طول روز چندین بار آزرده می‌شود و حتی چیزهای کوچک هم ناراحتش می‌کند؛ وقتی که از انتقاد کردن ناراحت می‌شود، می‌توانید حدس بزنید که او یک فرد حساس و زودرنج است.


حساس ها چطورند؟
ویژگی های خاص افراد خیلی حساس آنها را از افراد با حساسیت های عادی جدا می کند. خصوصیات افراد خیلی حساس شبیه به افراد درونگرا است. درست مثل افراد درونگرا، این افراد هم نیاز به تنهایی دارند. آنها گاهی به راحتی از کوره در می روند یا احساساتشان به جوش می آید و گریه شان می گیرد، نسبت به درد سریع واکنش می دهند، از حالات دیگران خیلی زود تاثیر می پذیرند و... این افراد سیستم عصبی بسیار حساس تری دارند که وضعیتی فیزیولوژیکی و در عین حال روانی است. اصولاً افراد بیش از حد حساس نسبت به محرک های خارجی (صدا، تصویر یا حتی لرزش ها) حساس تر هستند و خیلی زود می ترسند.

نمی توان گفت بیش از حد حساس بودن بد، خوب، سالم یا ناسالم است. این هم یک نوع روحیه است. و هرچقدر بیشتر درمورد افراد حساس بدانید، بهتر می توانید با این افراد و موقعیت های دور و برتان کنار بیایید.آنها ویژگی های بسیار مثبتی هم دارند که در دیگران ممکن است وجود نداشته باشد. مثلا دل رحم تر هستند، عاطفی ترند، می توانند اطلاعات را عمیقاً پردازش کنند و تمرکز بهتری دارند.

با او تند و خشن برخورد نکنید
افرادی که بسیار حساس هستند، تا می‌توانند از افراد تند و ناملایم دوری می‌کنند. اگر فردی عصبی و تهاجمی هستید و زود شروع به فریاد زدن می‌کنید، این را بدانید که نمی‌توانید در رابطه با افراد حساس به سرانجام خوبی برسید.


حرف‌های انتقادی خود را به حداقل برسانید
البته توصیه ما به شما این نیست که به طور کامل انتقاد کردن را کنار بگذارید. گاهی اوقات انتقاد کردن بسیار ضروری است، اما سعی کنید به طور مداوم از او انتقاد نکنید. هر چه از او بیشتر انتقاد کنید، او نیز از شما بیشتر دوری می‌کند.

بیشتر رمانتیک باشید
افرادی که بسیار حساس هستند، با عواطف و احساسات خود فکر می‌کنند؛ به خصوص در روابط‌شان. هر چه در برابر همسر حساس خود رمانتیک‌تر رفتار کنید، او بیشتر شما را دوست خواهد داشت.

به خط قرمزهایش نزدیک نشوید
اگر با یک خانم حساس و نازک نارنجی طرفید یا ازدواج کرده اید و قصد دارید همه عمر در کنار او بمانید، باید برای کم کردن تنش ها تلاش کنید. شما قطعا بعد از مدتی می دانید که خط قرمزهای همسرتان کجاست و چه رفتارهایی او را از کوره در می برد، پس با دم شیر بازی نکنید.

نشان دهید که شنیده اید
بسیاری از غرولندهای خانم های حساس به دلیل ترس از نشنیده شدن اتفاق می افتد. او شما را تهدید می کند و از همان اول با توپ پر سراغ تان می آید تا بهتر شنیده شود. اگر از همان آغاز به او نشان دهید که حرف هایش را می شنوید و قصد برآورده کردن خواسته های منطقی او را دارید، دیگر دلیلی برای غر زدن باقی نمی ماند.

حرف بزنید
در صورتی که می بینید خواسته همسرتان قابل اجرا شدن نیست، خودتان را به بی تفاوتی نزنید. با او در این مورد صحبت کنید و دلایل تان را بگویید. شاید در جریان این بحث ها شما قانع شدید و اگر هم نشدید لااقل دلایل مخالفت تان را با او در میان گذاشته اید و به بی خیالی متهم نمی شوید.



تاريخ : یکشنبه 20 مهر1393 | 12:12 | نویسنده : szh
نیازهای مردان :

1 - یک شریک جنسی خوب.

2 - یک همدم اهل تفریح.

3 - یک همسر جذاب.

4 - یک منزل دنج و آرام.

5 - تحسین، احترام، اعتبار، همکاری، پذیرش.

6 - یک همسر حمایت کننده و مشوق.

7 - یک همسر وفادار.

نیازهای زنان :

1 - عطوفت و مهر ورزی.

2 - گفتگو و درد دلهای صمیمانه. ارتباط تعاملی و همدلانه.

3 - صداقت و صراحت.

4 - حمایت مالی.

5 - مردی که همسر و فرزندش اولویت زندگی وی باشد.

6 - همسری دلسوز، محافظت کننده، پشتیبان.

7 - امنیت، اعتماد بنفس و تائید.

8 - یک همسر وفادار و متعهد.

9 - جدی گرفتن مشکلات کوچک آنها.

10 - توجه و رغبت نشان دادن به احساسات، عقاید، پیشنهادات و کارهای روزمره آنها.

11 - احساس اینکه آنها یک شریک عشق ورزی میباشند و نه تنها یک ابزاری جنسی.

12 - قدردانی از زحمات آنها.

13 - همسری که در حضور دیگران به آنها احترام گذاشته و به وجودشان ببالد.

14 - بخشی از زندگی شوهر خود بودن: همسری که اهداف و مسائل شغلی خود را با آنها در میان می گذارد.

15 - در آغوش گرفتن آنها.

16 - پذیرش آنها همانگونه که هستند. به آنها اجازه دهیم تا کامل نباشند و زیبایی ظاهری، شخصیت و موفقیتهای آنها را تصدیق کنیم.

17 - همسری که پدر خوبی برای فرزندان آنها باشد.

18 - یک هدیه کوچک و یا یک یادداشت عاشقانه از سوی همسران خود.

19 - یک مرد که حسادت وی را در رفتارش با خانوم های دیگر برنینگیزد.


20 - یک مرد قدرتمند (از لحاظ جسمی، مالی و یا شخصیتی) اما در عین حال مهربان.



تاريخ : دوشنبه 10 شهریور1393 | 15:50 | نویسنده : szh
دیشب داستانی تلخ از زندگی یک نفر رو شنیدم که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. ناراحت شدم.

یک زن بسیار مهربون با لبخند از هووی خودش جلوی ما حرف میزد اما لبخندی که تلخ بود.

با لبخند از هوویی میگفت که فامیل خودش بود و میگفت آدم هر ضربه ای توی زندگی میخوره از آشناها میخوره!

و اینکه سال ها در یک خونه با اون هوو زندگی میکنه...

اما وقتی که اومد از سرگذشت دخترش بگه اشک توی چشماش جمع شد.

دخترش نتونسته بود با لبخند با این قضیه کنار بیاد و از شوهرش جدا شده بود.

دقیقا کاری که پدرش با مادرش کرد خودشم تجربه کرد.

نمیدونم مقصر کیه. زنی که خوب نبود؟ شوهری که هوس باز بود؟ یا پدری که باید تاوان میداد؟

اما اینو میدونم که زن این مخلوق دل نازک خدا با همه ویژگی های خوب یا بدش مستحق این نیست که بهش خیانت بشه. که براش جایگزین پیدا بشه.

زن باید یکی باشه. خانومی کنه. تنها همسر شوهرش و تنها مادر بچه هاش باقی بمونه...

چون...

چون یک زن تنها عاشق شوهرشه...

مثل من... مثل این خانوم... مثل خیلی از زن های دیگه...

                                                                         



تاريخ : سه شنبه 4 شهریور1393 | 11:14 | نویسنده : szh
گاهی اوقات بعضی آدما در طی زمان های متوالی باعث ناراحتیت میشن. 

یعنی هرچقدر میخوای کاراشونو توجیه کنیو به یاد خوبیهاشون بیفتی نمیزارن.

دوباره یه حرکت دیگه ای انجام میدن، یه حرفی میزنن که سیستمت میریزه به هم.

به نظرم همیشه نباید با اعصاب خوردی و خودخوری وانمود کنی همه چی اوکی هست و باهاشون هیچ مشکلی نداری. 

من واقعا دارم ازین قضیه عذاب میکشم. یه سری نیشو کنایه ها داغونم کرده... 

تاثیرش رفته تو زندگیم و شاید طعنه زدنم نسبت به اون آدما در نبودشون و خالی کردن عصبانیتم سر بقیه.

و بدبختی اینه که هیچکسی حقو به من نمیده. حتی نزدیکترین آدم به من حرفامو قبول نداره.

چون من کوچیکترم و محکوم! 

من درواقع باید سکوت کنم اما نمیتونم! 

خدایا تو که صدامو میشنوی مگه نه؟ 



تاريخ : شنبه 11 مرداد1393 | 11:2 | نویسنده : szh
با نگاهی گذرا به وبلاگم فهمیدم خیلی وقته زدم تو کار دین و مذهب! 

دلیلشو نمیدونم چیه!

چطور یک ویلاگ از خاطرات روزمره تبدیل شد به نقد فیلم و بازیگری و بعد وبلاگ فوتبالی و درددلو حالا هم که مذهبی!

احتمالا تا چند وقت دیگه آیه های قرآنی و پیام نهج البلاغه هم از گوشه و کنارش میاد بیرون.

و شاید هم بخش احکام و سوالات شرعی! 

واقعیت اینه که دین و بحث دینی همیشه برای من جالب بوده و هست.

همیشه برام تازگی داره و پر از نکات کشف نشده و یه عالمه سوال!

خداکنه از توش چیز خوبی در بیاد. 

و خدا کنه هیچ حایی غرور برم نداره و همیشه خودمو کوچیکترین شخص و خطاکارترین آدم بدونم.