تبليغاتX
دیگه دیگه

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

دیگه دیگه
کاری از هستی

پنج شنبه هفته پیش بود که ما واسه ناهار رفتیم هتل معروف سمنان به نام هتل سنگسر.رفتیم داخل و داشتیم می نشستیم که یکدفعه دیدم یکی پشت ما نشسته داره غذا می خوره!!!!به به!!پوریا پورسرخ!!!  شما کجا اینجا کجا؟؟؟؟   تازه یادم اومد چون شبش سمنان برنامه داشتن اومده بود هتل سنگسر واسه اقامت.خلاصه ما نشستیم و به روی خودمون نیاوردیم.  بعد پوریا از جاش بلند شد و به ما یه لبخند زد  و رفت که واسه خودش آب معدنی بگیره.بعد من به مامانم گفتم جون مامان زشته!!  داره میاد بیا باهاش سلام علیک کنیم.بعد پوریا برگشت و من که با خجالت یه سلامی کردمو   مامانم کلی سلام احوالپرسی کرد و بهش تعارف کرد که ناهار در خدمتش باشیم.یواشکی گفتم مامان تعارف اومد نیومد داره ها.یه دفعه دیدی خرجش افتاد گردنمونا.  دیگه وقتی پوریا بلند شد که بره ما خفتش کردیم و ایستادیم کنارش و عکس گرفتیم.منم که می دونید فرصت طلب٬رفتم کنارش ایستادمو و پوریا هم فکر کنم قند تو دلش آب شد!!!!  فکر کنم اونم دوست داشت با ما عکس بگیره ولی روش نشد!!!!  وقتی عکسو دیدم فهمیدم ای داد بیداد اشتباهی فیلم شده.دوباره رفتم دنبالشو گفتم آقای پورسرخ ببخشید اشتباهی فیلم شد.بیاید دوباره عکس بگیریم.  اونم بنده خدا برگشتو ایستادو بعدشم که رفت.......    

بعد از ناهار طبق برناممون رفتیم سمت شمال.روز جمعه هم با کلی ذوق و شوق نشستیم پای تلویزیون به این امید که این دفعه دیگه نتیجه ای متفاوت با بازی های اخیرشون رقم بخوره.نمی دونم شاید همشون فکر می کنن ما خریم و هیچی از فوتبال حالیمون نیست.  کفاشیان با چه اعتماد به نفسی اومد تو استادیوم.فکر می کنه ما از قول و قراراش خبر نداریم.کجای دنیا دیدید که فقط واسه کاهش خسارات و اعتراض تماشاچیا بیان این مسخره بازی ها رو در بیارن؟همه جای دنیا میگن حالا داربی یه باره دیگه.بزار ملت حالشون رو بکنند.اون از پنالتی که وحید تقدیم پرسپولیسی ها کردو اونم از گل تابلوی حسین کاظمی که به معمار زاده زد.دفعه ی بعد که هیچکی نره استادیم می فهمن دنیا دست کیه!!     

دیروز هم که شنبه اولین روز دانشگاه بود.البته روز اول که شنبه ی هفته پیش بود ولی ازونجایی که ما دیگه ترم بالایی حساب می شیم  هفته ی اول رو با بر و بچز هماهنگ می کنیم و جیم فنگ می زنیم.دیروز هم که فقط یک کلاس تشکیل شد و ما در کل معطل بودیم.فقط تنها مزیتش دیدن بچه ها و تغییراتی که کرده بودن بود.یکی دماغ عمل کرده بود.یکی تازه موهاشو مش کرده بود.یکی یه گل مژه زده بود زیر چشمش.یکی ازدواج کرده بود.خلاصه بازار گپ و گفت و گو داغ بود.منم که می دونید بچه مثبت همونجوری مثل ترم پیش ساده و بی آلایش.ما دلمون صفا داره نه قیافمون. خوب امیدوارم که بتونم این ترم همه واحدامو پاس کنم.

 

 

 




نوشته شدهدوشنبه 13 مهر1388 توسط هستی

خوب بالاخره مثل برق و باد ماه رمضون اومد و چشم باز کردیم دیدیم روزه ایم.وای وای وای ..................   

این گرسنگی ۵ساعت ۱۰ ساعت که نیست.قربونش برم ۱۵ ساعته.دیگه آدم حوصلش سر می ره.من که تا ۲ بعد از ظهر می خوابمو بعدش یه نمازی می زنمو دوباره می خوابم تا موقع افطار.  

دم مامانم گرم که وقتی بیدار می شم میزو چیده و من با تحسین براندازش می کنم تا چیزیو جا ننداخته باشه.فقط زحمته چایی ریختن با منه که اونم کار خیلی سختیه (خسته نباشم!!!!!!!!!!)  

هفته ی پیش گفتم تا ماه رمضون نیومده برم تهرانو آخرین هفته رو هم خوش بگذرونم و واسه دانشگاه هم خرید کنم. 

خلاصه صبح با دختر خالم می زدیم بیرونو واسه ناهار میومدیم خونه.دوباره غروب می رفتیم بیرون.دیگه حالم داشت از آریاشهر و پاساژ گلدیس به هم می خورد.یه بار هم رفتیم بازار سنتی ستار خان.یه شب هم رفتیم کوهسار.اونجا هم بد نبود.دمش گرم پسرخالم واسمون قلیون دوسیب گرفت حالمون جا اومد.بالاخره این معده به دود هم نیاز داره دیگه.   

هه هه شب آخری که دیگه می خواستم برگردم هم جناب جومونگ که من حتی یک قسمت از فیلمش رو هم ندیدم٬ تشریف آوردن تهران.ما هم اون شب به افتخار ورود ایشون با پسرخالم اینا زدیم بیرونو تا ۳۰/۲ شب تو پارکا می چرخیدیم. 

خوب خوشی ها همیشه زود تموم می شه و ۴شنبه شد و بابا جونم بعد از پایان جلسش اومد دنبالم و با هم برگشتیم سمنان و برگشت به سمنان اگه گفتین یعنی چی ؟؟؟؟؟؟  

یعنی دوباره شمال......................... به به.درست فرداش بعد از نماز ظهر رفتیم شمال و شنبه صبح بعد از سحر اومدیم سمنان.

ما موندیم و ماه رمضان.طاعات و عباداتتون قبول.ایشاالله افطارای خوشمزه بزنین تو رگ.  

در ماه رمضان ٬ماه ضیافت خدا٬اگر باران چشمانتان فرو ریخت٬قلب ویران ما را هم دعا کنید.

 




نوشته شدهیکشنبه 1 شهریور1388 توسط هستی

ای ول ای وله ای ول        صمد تاج سره ای ول

ای ول ای وله ای ول        صمد گل پسره ای ول

ای ول ای وله ای ول        فرهاد محشره ای ول

ای ول ای وله ای ول        روانخواه جیگره ای ول

خوب هفته ی اول لیگ نهم هم با یک برد ارزشمند ولی خالی از هیجان برای استقلال شروع شد.راجع به نیمه ی اول که نمی شه بحثی کرد چون فکر نمی کنم کسی درست دیده باشه.بازی رو که از نصفه نشون دادن و با اون وضع افتضاح فیلمبرداری هیچی معلوم نبود.نیمه ی اول در کل بی روح بود ولی نیمه ی دوم کمی بهتر شد.فرهاد که انصافا قشنگ بازی کرد.عنایتی خیلی بد موقعیت خراب می کرد.خسرو هم بد نبود.اما نکته ی جالب تسبیح زدن صمد خان بود که ظاهرا به کار اومد.رنگ لباس وحید هم که جدید بود.بابا وحید!!!

ای وای که  امیر خان خیلی مظلوم واقع شد.واعظ خدا بگم چیکارت کنه که امیر خانو از ما گرفتی.دیدن امیرخان در تیم بزرگ سپاهان جیگر آدمو آتیش می زنه.همونطوری که دیدن پیروز و میثم تو لباس مس منو ناراحت کرد (خائنا!!!!!!!! ) اما  بازگشت امیر حسین و عنایتی لذت بخش تره.

الان هم که صمد خان رو آوردن تو برنامه ی ورزش از نگاه ۲ و من برم ببینم که چی می گه!!!!!!!!!!!!!!!!




نوشته شدهشنبه 17 مرداد1388 توسط هستی

فکر می کردم با تموم شدن امتحانای ترمم دیگه وقتم آزاد می شه و می تونم به کارهای عقب موندم برسم اما به محض اینکه از شر این درسای غول آسا خلاص شدم پروژه ی مسافرتمون خیلی زود شروع شد و همگی فلنگو بستیم و رفتیم شمال...........    

نه یک روز.نه دو روز.نه یه هفته بلکه دو هفته شمال موندیم.بعد اومدیم سمنانو یه نصفه روز با اجازتون خونه موندیم  و بعدش سر ماشینو کج کردیم سمت قم و رسیدیم خدمت حضرت معصومه.اما از گرما و شوری آب نتونستیم طاقت بیاریمو فرداش دوباره به سمنان فرار کردیم .یک روز بعد عموم و خانوادش از آلمان اومدند و فرداش دوباره راهی شمال شدیم.وای باز هم شمال و گذروندن یک هفته ی دیگه در اونجا.  

دیروز بعد از یک ماه خوش گذرونی بالاخره به خونمون برگشتیم.وای خدایا شکرت.خدایا هیچکس رو بی خانمان نکن

وای چقدر لذت بخشه که آدم با دست و پای دراز و یه لباس ساده و بی دردسر به دور از هر گونه سختی تو اتاقش زیر کولر رو تختش دراز بکشه و مشغول خوندن کتاب هایی که داشتن خاک می خوردن بشه.  

وای که بعد از چهار ماه ورزش نکردن امروز چقدر سالن رفتن و بودن در کنار بچه ها بهم روحیه داد و بدن خشکیدم رو سر حال آورد

وای که این تلفن خونه عجب نعمتیه برای خبر گرفتن از دوستای قدیمی.   

وای خونمون.اتاقم.وسیله هام.کتابام   

وای وای وای خدایا شکرت........................    




نوشته شدهیکشنبه 4 مرداد1388 توسط هستی

می خوام یه مدرک بگیرم معدلش عالی باشه

من باشم و یه مدرک و یه پستی که خالی باشه

می خوام برات از مغناطیس یه نمره ی خوب بگیرم

می خوام شبا تا نصفه شب فرمولا رو یاد بگیرم

امشب می خوام تا خود صبح با بابا جون حساب کنیم

واسه دادن شهریه هرچی که داریم آب کنیم

امشب می خوام تا خود صبح نمره هامو جمع بزنم

اگه زیر ۱۵ بودم بعدش برم بوق بزنم

می خوام تو رو قسم بدم به جون هر چی برقیه

یه وقت نری معدلو خبر بدی به بقیه

ای کارشناس مملکت سرکارت تنها نری

جای کسی تنگ نمی شه اگه منو هم ببری

راستی دلت میاد بگی برای تو کار ندارم؟

بعدش بخندی و بگی نیاز به برقی ندارم؟

اگه بهم یه کار ندی جای تعجب نداره

معدلی که تو می خوای اشک منو در میاره

نامه ی من تموم شد و حرف دلم تموم نشد

غصه ی درس و بی کاری دل منو از جا تکوند.........

 




نوشته شدهچهارشنبه 13 خرداد1388 توسط هستی

و بالاخره استقلال قهرمان شد.............................   

اهوازیا خالصانه بازی کردن و به کوری چشم همونایی که ادعای تبانی استقلال و فولادو می کنن تونستن ذوب آهن و شکست بدن. ها ها خیال می کنن ما هم مثل اوناییم که شرفمون رو به تیمی مثل ملوان بفروشیم.هی...........یادش بخیر.بی خیال    

عجب بازیه مهیجی بود.چه انگیزه ای داشت این پیام.من که تا ثانیه ی آخر نگران بودم.با اون پنالتی که آرش خان خراب کرد یعنی دیگه واقعا نوبرش بود.یکی نیست بگه آرش مگه تو مازیار زارعی که با مکث پنالتیا رو گل کنی؟همون بازی با الجزیره این حرکتو کردی ضایع شدی بست نبود؟بابا بی خیال دیگه.اینقدر اون ثانیه های آخر کند می گذشت که دیگه کم کم قلبم داشت می زد بیرون.یعنی وقتی فغانی سوتو زد تا سقف پریدم.حرص بابام دراومد.مونده بود که عجب گل دختری تربیت کرده.بابا جنبه داشته باشین .این همه ذوق نداره که!!!قهرمان شدیم دیگه!

وای یعنی بازی که تموم شد انگار اتوبوسا استقلالیا رو توشون پر کرده بودن دم در منتظر بودن که فغانی سوتو زد بریزن بیرون.حیف که تنها بودم مامانم نذاشت ماشین ببرم بیرون وگرنه من می دونستم و خیابونا.حتما علی و نوید هم دانشگاهیامونم می دیدم.آخه اونا هم استقلالین. 

بازی که تموم شد برگشتم دیدم به رگبار اس ام اس بسته شدم.نمی دونم آخه این ملت کی وقت کردن؟فکر کنم قبل اتمام بازی اس ام اساشونو آماده کرده بودنو با سوت فغانی برام فرستادن. 

     درکل نتیجه می گیریم که همه ی اینا زیر سر فغانی بوده. 

دیگه جونم براتون بگه که الان ساعت ۳ شب ه و داره صبح می شه و من خوابم نمی بره و هی دارم کانالا رو می چرخم.یه آهنگ خاطره ساز گذاشته( آبی ترین آبی عشق رنگ احساس منه-فقط برای عشق تو دل تو سینه می زنه.................) 

مامانم که آخر بازی می گفت تبانی کردن.بعدشم جان واریو رو که دید گفت این فابیو باید داماد ایرانیا بشه.بهش گفتم کجای دنیایی؟بدبخت زن داره.اگه هم زن نداشت بیچاره رو از ترس ایرانیا خونوادش زنش دادن.ماشاالله دخترای ایرانی رو که می دونین کارشونو واردن..... 

یه دوری زدیم کانال۲ دلمون کباب شد.دلم یه کم واسه ذوب آهن سوخت.بعدش وقتی کوثری رو دیدم که به علت نبود استادیوی ورزشی واسه کانال۲ با اون کارشناسش نشستن رو میز پلوخوری و دارن کارشناسی می کنن دلم کباب شد.خوب مقایسش با خیابانی که یه توپ گنده قد هیکل خودش زیر پاش بود ،خیلی سخت بود.

خوب فردا دانشگاه رو هم که پیچوندیمو امشب برنامه ی شب بیداریه.

به امید فرداهای بهتر  

هستی خانم از امروز لیگ تموم شده.بیا یه کم حیا کنو بچسب به درسات.از اول ترم هیچی نخوندیا!!!!!!!

ای بابا بی خیال.قهرمانیمون مهم تره!

 

 

 




نوشته شدهدوشنبه 7 اردیبهشت1388 توسط هستی

امیدوار شدن حرومه       دیگه همه چیز تمومه

آخ که این لحظه چه شومه.........................

ناامیدی از جام جهانی

نا امیدی از جام باشگاه های آسیا

قبولش سخته.خیلی سخته......................

خیلی وقت بود در انتظار بودیم.چی فکر می کردیم.چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اما هنوز روزنه های امیدی هست برای قهرمانی در لیگ

فولاد-سایپا-پیام،   سدهای استقلال برای قهرمانی

خدایا کمکمون کن...................................................

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی از تیم قلعه نوعی محافظت بفرما

مجتبی جباری را به لطف خود نگه دار

ظهور رینالدو را نزدیک تر بفرما

آرش برهانی را آقای گل بگردان

لنگی های بدبخت را حقیرتر از این نفرما

مصدومین زخمی را شفا عنایت فرما

آمین یا رب العالمین.......

 




نوشته شدهسه شنبه 18 فروردین1388 توسط هستی

                

  سال نوتون مبارک

کاش می شد کمی به گذشته فکر کنیم.

اونوقت می دیدیم که خیلی عوض شدیم.

بعضی ها به خودشون اومدن و به خدا و اهدافشون رسیدن.

خیلی ها هم تو این دنیا حسابی واسه خودشون جا باز کردن.

یک سال دیگه گذشت.ما به کجا رسیدیم؟

خدایا اهدنا الصراط المستقیم................

                




نوشته شدهپنجشنبه 29 اسفند1387 توسط هستی

وای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دارم آتیش می گیرم.خدایا بازی ۱-۰ برده رو ۲-۱ از عربای خر ببازیم؟خدایا خودت گذاشتی دهن من باز بشه ها!!!!!!!ا

امروز چه مصیبتی سر استقلال اومد؟ داوره ی کور ندید چه جوری اون دوازه بانه فرهادو زد تا توپو بگیره؟ندید چه جوری یقه ی حسین رو پیچوندن؟پنالتی خسرو رو ندید؟خطای روی فرهاد و آرشو ندید که رفت تو گل دوم؟وا مصیبتا با این داوریا.صد رحمت به محسن مرادی و ترکی و فغانی.بنده های خدا دیگه اینقدر هم بی مرام نیستند. 

خدایا بین ۴تا نماینده ی ایران فقط باید استقلال ببازه؟ما تو عربستان هم باید چوب داوریو بخوریم؟؟؟؟؟باشه باشه.اگه حق به حق دار برسه که ما به مرحله ی بعد صعود می کنیم ولی اگه باز هم داوری بر ما احاطه کنه دیگه از دست هیچکس کاری ساخته نیست. 

فقط من موندم بچه ها چرا ۱۰ دقیقه نتونستن طاقت بیارن؟ آخه این همه عصبانیت چرا؟ حرکت زشت جباری چی می گفت اون وسط؟؟بابا اخلاق ورزشیت کجا رفت مجتبی؟ پس داش فرهاد خیلی صبوره که این همه بازی نمی دنش و تعویضش میکنن صداش در نمیاد.

فقط می تونم بگم به امید بازی بعدی............... 




نوشته شدهچهارشنبه 21 اسفند1387 توسط هستی

امروز دانشگاه خیلی خوش گذشت.بعد از ۲هفته تق و لقی بالاخره این اساتید محترم کلاسا رو تشکیل دادند.

بالاخره آزمایشگاه فیزیک تشکیل شد و ما رفتیم به سوی کشف علم.دیدیم به به چه استاد باشخصیتی.یه آقای مهربون و با شخصیت که قیافش و تمام حرکاتش شبیه به این پیرمرده بازیگره احمد پورمخبر که می گه برو حالشو ببر همون که تو سریال ماه رمضون نقش بابای عطاران رو بازی می کرد بود .خلاصه خیلی مرده باحالی بود.تقریبا تازه از آمریکا اومده و علاوه بر دکترای فیزیک دکترای روانشناسی هم داشت.امروز که به طور کل راجع به روانشناسی حرف زد وکلی کتاب روانشناسی معرفی کرد و گفت در کنار درس و آزمایشا باید روانشناسی هم کنفرانس بدید.در کل استاد جالبی بود و مشخص بود سوادش خیلی بالاست.خودش می گفت که تو کنفرانس های روانشناسی آمریکا همیشه شرکت می کنه و بیمارستان میلاد هم   سخنرانی می کنه  

ساعت دوم که از اول ترم منتظر بودم تشکیل شه کارگاه برق بود.خیلی باحاله.استاده جوونه و از اونایی که واسه یه درس یه واحدی پوست آدمو می کنه و جون آدمو می گیره تا پاس کنه.جون داداش آخه کی واسه کارگاه برق جزوه ی انجام کار می ده؟اما وسایل کارش خیلی جذاب بود.لامپ و پریز و آیفون و پنکه و................خلاصه این واحدو که پاس کردم همه جوره توی تعمیرات وسایل برقیتون در خدمتم.(به قول بابام میگه لامپ دستشوییتون خراب شد من هستم

ساعت آخر هم که اه اه.اندیشه ی یک.من نمی فهمم چه مفهومی داره واسه دروس عمومی دختر پسرا رو جدا می کنند؟اون از انقلاب که همه دخترا توش چرت می زدن و فقط استاد واسه خودش حرف می زد.بابامرد و زن دست به دست هم انقلاب اسلامی رو ایجاد کردندآخه چرا باید کلاسش جدا باشه؟اینم از اندیشه که به خاطر چهارتا دونه بعد مادی و معنوی ما رو جدا کردند.جون داداش این پسرا در حالت عادی که فایده ندارن اما همین که ۴تا تیکه میندازن ما رو می خندونن و پرت می شن از کلاس بیرون همیناش کلاسو از کسالت در میاره. 

ای بابا.به جز سه تا کلاس امروز بقیه همه هفته ی پیش تشکیل شد و جون داداش ریاضی ۲ و معادلات دیفرانسیل و فیزیک ۲ و ...........همه بیداد می کنند.این معادلات که تو مخ هیچکس نمی رفت.این ترم دیگه بدبختم.  

ای ول بازی فردا چی می گه؟؟؟؟؟؟؟خدایا یعنی چی می شه؟امروز که پرس ها تو آزادی کولاک کردند و ۳ امتیازو هدیه کردن به شاه غلام.امیدوارم که فردا امیرخان امتیازو بگیره و ده بدو فرار.کاشکی ۳امتیازه ذوب آهن هم تور شه.




نوشته شدهسه شنبه 13 اسفند1387 توسط هستی
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.