دیگه دیگه

از همه چی...از همه کس

اگر خسته ای. اگر درگیری. اگر حوصله نداری. سکوت کن.  

اگر خصوصیتی در من است که آن را نمی پسندی با مهربانی آن را به من بگو. 

اگر به خاطر من کاری انجام داده ای یا راهی را طی کرده ای که تو را خسته کرده، با بروز خستگی اجر خودت را ضایع نکن. 

اگر میبینی غمی دارم که مرا افسرده و بی حوصله کرده دست های نوازشت را به سمتم بگیر. 

اگر حوصله جواب دادن و بحث کردن نداشتم لازم نیست بر سرم فریاد بکشی. کمی صبر داشته باش.

اگر پدرو مادرت با اخلاق تو آشنا هستند و نمیرنجند، من را مثل آن ها ندان. 

اگر کمبود خواب و استراحت داری، دائم آن را به من گوشزد نکن. 

اگر دوست داری استراحت عصر داشته باشی اما من نیاز به آرایشگاه یا خرید یا دیدن کسی دارم، حوصله به خرج بده. 

گاهی دوست دارم بی مناسبت هدیه کوچکی به من دهی تا چشمانم از خوشحالی قرمز شود. 

زندگی فقط کار و استراحت و پول نیست. 

زندگی گاهی یک شاخه گل است.  

یک نگاه خیره به همسر در یک جمع شلوغ.   

یک لبخند صبورانه پشت ترافیک.

یک حوصله داشتن در عین بی خوابی.  

یک انتظار در ماشین بدون غر زدن.   

مهمانی رفتن. مهمان دعوت کردن.

گاهی یک دلداری. 

یک دوستت دارم.  

یک درکت می کنم.  

همیشه هم نباید اعتراضات را گفت. شاید گاهی وقت مناسبی برای انتقاد نباشد.  

شاید آن لحظه، تبدیل به لحظه انفجار شود.

سعی کن کوچکترین چیزها تو را به هم نریزد.

زندگی را سخت نگیر همسرم. لطفا با من درست حرف بزن...

نوشته شده در شنبه ۲۹ فروردین۱۳۹۴ساعت 10:42 توسط szh|

بهار 94 آغازش با ایام شهادت خانوم فاطمه زهرا بود... 

و در ادامه میلاد این بانوی بزرگ اسلام 

وچه سعادتی روز مادر روز تولد حضرت زهرا و روز جمعه از دنیا رفتن...  

رفتن مادربزرگ... مادرجون من... عروس خانه ی همیشه سبز...

مادرجون عزیزم بنی خانوم مهربون... 

روح بزرگ تو در روزمادر مارو تنها گذاشت و جسم خسته تو بعد از دو سال شفای آسمانی پیدا کرد. 

گرمی دستانت و محبت بی حدت و مظلومیت بی اندازه ات هیچگاه از یادمان نمی رود. 

سفر به خیر بنی خانوم...  

خونه ی نو مبارک...

نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ فروردین۱۳۹۴ساعت 12:38 توسط szh|

نمیدونم بگم زود گذشت یا دیر... 

چون پر از لحظات خوشحال کننده بود که زود میگذشت و ناراحت کننده هایی که طولانی بود... 

پر از استرس ها...انتظار برای خبرهای خوب و نگرانی از شنیدن خبرهای تلخ... 

نوشته سال قبلمو چندروز پیش دیدم که خیلی از خواسته هام برآورده شده بود. یه سریهاش نشده بود. بعضیاشم هنوز نمیدونم در چه مرحله ایه!!! 

اصولا خدا سالی یه بار یه شوک بهم میده! 

تنها چیزی که میدونم اینه که عمر خیلی زودتر از چیزی که فکر میکنیم میگذره. 

و لحظات خوشبختی و سلامتی خیلی کوتاهند. 

میدونم که پدرو مادرها و پدربزرگ و مادربزرگ ها و همه بزرگان اطرافمون نعمت هایی خاص و تکرار نشدنی هستند و اینم میدونم که زودتر از اونی که فکرشو بکنیم اونا رو ازدست میدیم. 

بدون اینکه قدرشونو بدونیمو و حرفاشونو رو تخم چشمامون بزاریم. 

و اکثر ما وقتی یه چیزیو از دست میدیم یا قراره ازدست بدیم تازه میفهمیم تا قبل اون چقدر خوشبخت بودیم.  

چه اون چیز سلامتی باشه. چه عزیزی باشه. چه خوشبختی باشه یا خیلی چیزهای دیگه.

آه گريمون هيچ ، خندمون هيچ 

باخته و برندمون هيچ  

 تنها آغوش تو موند غير از اون هيچ  

 ‌اي مثله من تک و تنها، دستمو بگير که عمر رفت 

 همه چي‌ تويي زمين و آسمون هيچ
 

خدایا حفظ شدن زندگی آروم توام با سلامتی و طول عمر در کنار عزیزانمون با حفظ آبرو و سعادت رو ازت عاجزانه میخوایم...

نوشته شده در دوشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۳ساعت 11:49 توسط szh|

  • میوه ها و سبزیجات منبع غنی از مواد مغذی ضد سرطانی هستند. و هر چه پر رنگتر باشند مواد مغذی آنها بیشتر است.  خوردن حداقل ۵ بار در روز از این نوع خوراکیها شما را در مسیر سلامتی قرار می دهد. 
  •  بین خوردن گوجه فرنگی و کاهش خطر سرطان هایی نظیر پروستات ارتباط وجود دارد. همچنین تحقیقات نشان داده اند که محصولات فرآوری شده از گوجه فرنگی نظیر آب گوجه، سس و رب گوجه نیز بصورت بالقوه ضد سرطان هستند. 
  • چای، و بخصوص چای سبز یکی از قوی ترین مواد ضد سرطانی می باشد. چای سبز روند سرطان را در سلول های روده بزرگ، کبد، سینه و پروستات کند کرده و یا مانع گسترش آن می شود. چای سبز همچنین این تأثیر را بر بافت ریه و پوست نیز دارد .با نوشیدن فقط دو فنجان چای سبز در روز می توانید از ایجاد سرطان پیشگیری کنید. 
  • آب نه تنها عطش شما را برطرف می کند، بلکه از شما در برابر سرطان مثانه محافظت می کند   
  • لوبیا برای شما بسیار مفید است و عجیب نیست که با سرطان مبارزه می کند. لوبیا حاوی چندین ماده قوی است که از آسیب های سلولی که به سرطان منجر می شوند جلوگیری می کند. لوبیا رشد تومورها را به شدت کاهش داده و مانع ایجاد شدن مواد مخرب در نزدیکی سلول ها می شود 
  • خانواده ای از سبزیجات که شامل کلم بروکلی، گل کلم، کلم بروکسل، کلم پیچ و بوک چوی می باشد می توانید یک غذای سرخ کرده عالی تهیه کنید و هم می توانید بصورت سالاد مصرف کنید. اما مسئله مهم آن است که ترکیبی از این سبزیجات به بدن شما کمک می کند تا دربرابر سرطان هایی نظیر روده بزرگ ، سینه، ریه و گردنه رحم مقاومت کند  
  • سرخ کردن، گریل کردن و کباب کردن گوشت در دمای بسیار بالا باعث تغییرات شیمیایی می شود که بشدت خطر سرطان را افزایش می دهد. اما در سایر روش های پخت و پز نظیر پختن بر روی شعله ملایم ، تفت دادن و سپس با مقداری آب پختن و بخار پز کردن، به نظر میرسد ترکیبات شیمیایی کمتری بوجود می آید. توجه داشته باشید زمانیکه گوشت را بر روی شعله ملایم می پزید حتماً مقداری زیادی سبزیجات به آن اضافه کنید.  
  • با حذف يا کاهش ميزان مصرف گوشت (به خصوص به صورت کباب، سرخ کرده و دودي) و غذاهاي پرچرب و جايگزين نمودن آنها با حداقل يک وعده مصرف لوبيا، احتمال سرطاني شدن لوزالمعده به ميزان زيادي کاهش پيدا مي کند
  •  آنتی اکسیدان های قوی در ذغال اخته ارزش زیادی در حفظ سلامتی بدن و مقابله با سرطان دارند 
  • شکر بطور مستقیم عامل سرطان زا نمی باشد. اما می تواند مانع جذب مواد مغذی خوراکیهای ضد سرطانی بشود. همچنین میزان کالری بالایی دارد که منجر به اضافه وزن و چاقی می شود. وزن خیلی بالا ریسک ابتلا به سرطان را بالا می برد.  
  •  سیر خاصیت ضد سرطانی دارد. بیشتر تاثیر این گیاه در جلوگیری از سرطان های گوارشی و البته سرطان های سینه و پروستات است. تحقیقات نشان داده ست هر چه افراد سیر خام و پخته بیشتری مصرف کنند، کمتر دچار سرطان های معده و روده بزرگ می شوند
  • پودر زردرنگ زردچوبه که در انواع غذاهای ایرانی و هندی و دیگر آسیایی ها به وفور استفاده می شود، نقش بسیار مهمی در جلوگیری از سرطان دارد.  
  •  اسفناج نیز خاصیت ضدسرطانی دارد. این گیاه خوش طعم را می توان به اشکال متنوع در وعده های غذایی مختلف خود گنجاند. اسفناج مانع از ایجاد سرطان مثانه می شود.  
  • افزايش مقدار و دفعات مصرف هفتگي ماهي ها به خصوص نوع چرب آنها در پیشگیری از سرطان موثر است. قابل توجه اونایی که ماهی دوست ندارن!!! 

نوشته شده در چهارشنبه ۶ اسفند۱۳۹۳ساعت 10:28 توسط szh|

ما عاشق ایده‌ آل‌ها و کمال‌ها می شویم و از نقصان ها می گریزیم. شاید تعجب کنید اگر بدانید معمولا انسان‌ها عاشق ‌یک موجود کامل و بدون نقص در ذهن خود می شوند و هنگامی که این تصویر ذهنی را منطبق با یک دختر یا یک پسردر ‌اطراف خود می‌کنند، به آن نام عشق می نهند. پس عشق به آن دختر آن وقتی رشد می یابد و قلب ما را به تپش وا ‌می دارد که او خود را منطبق با تصویر ذهنی ما ارائه دهد و هنگامی که به مرور او را متفاوت از ذهنیات خود ببینیم، ‌عشق ما رو به افول می رود. 

عدم انعطاف پذیری

عدم انعطاف پذیری نسبت به مسائلی که در زندگی با آن روبرو هستیم. مثلا اگر تعصب روی روش و سلیقه های خود ‌داشته باشیم و به علاقه ها، سلیقه ها و شیوه های زندگی همسرمان مکرراً انتقاد کنیم یا از آن بدتر ، اهانت کرده ‌یا به مسخره بگیریم.‌ وای به روزی که زندگی شیرین ما بخاطر حساسیت های بی مورد زهر شود...

 کمال گرایی افراطی

از آنجا که ما ناخودآگاه عاشق " خوبی مطلق"، " مثبت مطلق " و" کمال مطلق" شده ایم و معشوق خود را آخر ‌معرفت و خوبی ارزیابی کرده ایم ، به مرور این ارزیابی خطا، خود را به ما نشان می دهد و دچـــار مـشـکـل مـی سازد. او‌ هرگز نمی‌تواند انتظارات و توقعات ایده آل ما را بر آورده کند. او هم یک انسان مثل بقیه انسان‌هاست و بدیهی است که ‌نقاط ضعف زیادی نیز در کنار نقاط مثبت و نقاط قوت خود دارد.‌   

گاهی شاید فکر کردن به خوبی های طرف مقابل، تسکین دهنده این ذهن ناآرام ما باشد...  

                       ****************************************** 

اگر زن هستی... 

به یاد بیار اون همون شاهزاده گم شده ی قلب تو هست...کسی که سال ها انتظارش رو کشیدی که مالک روح و جسم و وجود تو باشه...یادت بیار اون تورو انتخاب کرده و چشمشو روی بهترین زن های دوروبرش بسته...همونی که نازتو میکشه...بخاطر رفاه تو کار میکنه...یک شیفت دو شیفت...برای لقمه ای نون حلال و ذره ای آرامش برای تو که همسرش هستی و فرزندانی که تو برای اون هدیه میاری... 

اون بخاطر دل تو حاضره جلوی همه بایسته و حساسیت های تو رو برطرف کنه...اون از وقتی تو اومدی توی زندگیش خیلی وقت نمیکنه خونوادشو ببینه چون دیگه تو همه کسشی...تنهاش نزار...برخلاف قامت مردونش خیلی از تنهایی میترسه...به محبتت و ابراز محبتت نیاز داره...

اگر مرد هستی... 

به یاد بیار اون همون ملکه ی دوست داشتنی هست که انتظارشو می کشیدی...اون تو رو انتخاب کرده و چشمش رو به روی همه چی تموم ترین مردهای دوروبرش بسته...زنی که اگر خونه دار باشه تمام وقت و زندگیشو برای گرم بودن خونه تو میزاره و اگر پا به پای تو مثل یک مرد کار میکنه و تن ظریف و زنونش همه جوره این کار سنگینو جواب کرده، بازهم برای گرم موندن زندگیش با همه خستگیش پای گاز می ایسته و با عشق و لذت برای تو غذا می پزه... 

اون مادر بچه های تو، تحمل کننده رنج بارداری و بچه داریه...اونه که به کوچیکترین زنی در زندگیت حسودی می کنه و بهت گیر میده...اگه بهت گیر داد خوشحال باش. بهش افتخار کن که انقدر دوستت داره...ببوسش...ببوسش و بگو دوستش داری و نزار دل کوچیکش نگران از دست دادن محبت تو و نگاه تو باشه...اون یک زنه...همون دختری که وقتی تو توی کوچه پس کوچه های محله فوتبال بازی میکردی و فارغ از غم دنیا بودی داشته توی تصوراتش به تو فکر میکرده و تمام دوران عشقوحال تو، اون از فکر به گرمی دستای تو و محبت بی دریغ تو تمام بدنش گرم میشده... 

این متن از قشنگ ترین متن هایی بود که تا به امروز نوشتم و تک تک خطهاشو وقتی می نوشتم بغض عجیبی وجودمو فراگرفته بود..... زهرا 8 بهمن 93

نوشته شده در چهارشنبه ۸ بهمن۱۳۹۳ساعت 9:29 توسط szh|

و اعتراض تیم ملی ایران برای حذف عراق همونطور که معلوم بود رد شد... 

پرواضح بود که اگر اینطوری بشه تمام مراحل گروهیشونم باید تکرار میشد و کلا داستان داشت.... 

اگر داور اخراج نمیکرد ایران می خواست چه بهانه ای داشته باشه؟ 

نمیدونم چرا همه ما چشمامونو روی حقیقت بستیم و برای کار ضعیف فوتبالمون همیشه دنبال مقصر میگردیم. 

مثل بازی آرژانتین که گفتیم اگه داور پنالتی میگرفت.... 

مثل خیلی از بازیهای دیگه... 

ابر و باد و مه و خورشید و زمین و داور و.... در کارند.... 

باید قبول کرد که اشتباهات داوری برای همه تیم ها هست اما یک تیمی میشه تیم ملی آلمان، فرانسه، آرژانتین و ....  

یک تیمی هم میشه مثل ایران و آنگولا و افغانستان و ... 

ضعیفیم آقاجان ضعیف. 

یکی مثل سیدو نمیزارن توی دروازه بعد حقیقی لایی خور وایمسته دروازه جام جهانی!  

خو معلومه سه تا سه تا لایی میخوره، یدونه پنالتی هم نمیتونه بگیره! 

وحید امیری کیه؟  

گوچی رو چرا آخر میاره؟

خسته شدیم از بس گفتیم ایشالله دور بعد...

نوشته شده در یکشنبه ۵ بهمن۱۳۹۳ساعت 11:11 توسط szh|

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟  

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و ۳۰% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.

صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود:

وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده.   

اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود ۱۰ متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.  

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که ۱۰ سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است.

چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت.   

صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردم و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم.

حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد.

از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.

سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید. قدر یکدیگر را بدانید. 

اگر انسان ها بدانند با هم بودنشان چقدر محدود است، محبتشان به هم نامحدود می شود... 

نوشته شده در چهارشنبه ۳ دی۱۳۹۳ساعت 9:41 توسط szh|

دیدم از دور بر افروخته سیمای تو را
خواندم از نرگس بیمار تو غمهای تو را



منکه هرگز نگشودم به کسی چشم نیاز
دارم امروز به جان تو تمنای تو را



بخدا میکشدم حسرت این غم که چو شمع
نکنم گرم چرا خلوت شبهای تو را



گردش چشم سیه مست تو سرمستم کرد
به جهانی ندهم مستی صهبای تو را



در دلم مهر کسی خانه نکرده ست بیا
خانه خالیست نگه داشته ام جای تو را



سر ببالین نگذارم من شوریده مگر
تکیه گاه سر شورریده کنم پای تو را



همه سرگرم تماشای بهارند "کمال"
نفروشد به گل و لاله تماشای تو را

نوشته شده در یکشنبه ۲۳ آذر۱۳۹۳ساعت 10:8 توسط szh|

هرصبح که بیدار میشم تا برم سرکار باخودم میگم عصر گه برگشتم یه دل سیر میخوابم...اما نمیشه!

هر شب بعد از یک روزکاری شلوغ باخودم میگم فرداشب دیگه زود زود میخوابم...اما نمیشه!

مدل و رنگ ابروهام که خیلی زشت شده میگم فردا دیگه میرم آرایشگاه...اما نمیشه!

دندونی که گاهی درد میگیره و نیاز به دکتر داره واسش وقتی پیدا نمیشه...

بدنی که نیاز به ورزش داره بهش وقتی اختصاص داده نمیشه...

و همچنین کتابی که باید تموم بشه.

درسی که باید خونده بشه.

تحقیقی که باید انجام بشه...

زنگی که باید زده بشه.

عشقی که باید بیان بشه. نگاهی که باید به چشمی خیره بشه.

چرا؟؟ به راستی چرا؟

چرا زندگی کردنای ما اینطوری شده؟

چرا هوا انقدر کثیفه؟ چقدر ترافیکه؟ چقدر کمبود وقت داریم؟

اشکال کار ما کجاست که داریم اینجوری زندگی میکنیم؟

عین یک ربات... بدون تنوع... بدون تفریح...

یک سال و نیمه که حتی سرخاک پدربزرگهام و مادربزرگم نرفتم...

و خیلی خیلی کم به دیدن مادربزرگی میرم که ازش تنها یک جسم بی حرکت مونده که منتظر نوازش دست ها و شنیدن صدای منه...

 

نوشته شده در دوشنبه ۳ آذر۱۳۹۳ساعت 10:12 توسط szh|

شنیده ام که در زمان خلافت حضرت علی ( ع) گروهی از اشرار به زنی یهودی حمله کردند و خلخال را از پایش باز کردند حضرت فرمودند که اگر مرد مسلمانی از این رسوایی از اندوه بمیرد، نه تنها نباید ملامتش کرد بلکه مرگ سزاوارتر است.

افسوسم واسه مردهایی هست که توی جامعه امروز ما به اسم اسلام هر بلایی دلشون میخواد سر دخترای این مملکت میارن...خدا لعنتشون کنه...آرامشو از ما گرفتن...

نوشته شده در چهارشنبه ۷ آبان۱۳۹۳ساعت 9:40 توسط szh|


آخرين مطالب
» همسرم، لطفا با من درست حرف بزن...
» بهار فاطمی
» سال 93
» ضد سرطان...مهم.مهم.مهم
» چرا عشق ما روز به روز کمرنگ تر می شود؟
» بعد از مدت ها... پست فوتبالی
» داستانی که حیفم اومد توی وبلاگم حفظش نکنم...
» بی نظیری ار کمال خجندی
» نمیدونم چرا هر بار نمیشه...
» یا علی جان نگاهی به حال ما بکن...

Design By : Pichak